اجازه هست ؟
یه روزی قرار بود اجازه بگیره، بعدش منصرف شد ! حالا دیگه اجازه نیست
مینویسم باران .. نمک میبارد بر زخم دلم
کاسه کوزه ها خیلی وقت است همگی بر سر من شکسته اند.
تو نمیدونی من چه حالی بهم دست میده از حرفات !
وقتی میگی " تو همیشه نگار ِ سعیدی " یا وقتی که ازت میپرسم هنوزم وقتایی که تنها هستی بهم فکر میکنی یا نه، و تو با روش خاص خودت بهم جواب میدی و میگی " دیروز میخواستم بهت تلفن بزنم " تو نمیدونی چه احساس خوبی میاد سراغم. هیچوقت یادم نمیره، اولین چیزی که توی وبلاگمون نوشتی، احساس رضایتت بود از بودنم، از اینکه خوشحال هستی که یه نفر رو داری و به قول خودت که نوشتی " صاحب داری " حالا منم همون حس و حال رو دارم. حس رضایت از بودنت، از داشتنت.
سعید، من خیلی خوشحالم که دارمت. خیلی خوشحالم که نگار ِ لحظه هات، منم !
سعید، خیلی عاشقتم، خیلی.
واسه رسیدن به تو، از کدوم جاده باید بیام ؟
کدوم خیابون میرسه به وسعت آغوشت ؟
کدوم راه منو تا امنیت بازوانت همراهی می کنه ؟
لمس دستات، واسم شده یه آرزو. میذاری هی آرزو کنم ؟! ... هی آرزو کنم و هی تو رو بخوام از خدا ؟!
پیاده که بیام، تا آرامش چشمات، چقدر راهه ؟
دلم میخواد تک تک ثانیه های رسیدن به تو رو، یه جایی توی دلم ثبت کنم. دلم میخواد هوا رو با تمام وجود نفس بکشم. دلم میخواد بشم تو !
توی راه اگه هزارتا مانع باشه، اگه سنگ باشه، اگه آسمون هی بباره و بباره، من که کم نمیارم ! واسه رسیدن به تو، من همیشه زیادم، همیشه.
هزارتا نقشه دارم واسه لحظه رسیدن بهت، هزارتا فکر جورواجور. هزارتا شیطنت بکر و کودکانه !
تو فقط بگو کدوم راه زودتر میرسه به تو ؟! ... بگو ... من دارم راه میفتم.
* خوبه که هنوزم میتونم بنویسم. اگرچه خیلی کمتر از قبل، اما هنوزم مینویسم، و هنوزم متنهایی که می نویسم رو واقعاً دوست دارم.
وقتی حس لمس دستات همه وجودمو پُر میکنه، درگیر نیاز خواستنت میشم باز. درگیر خواستن و نداشتنت. درگیر بودن و نبودنم.
بند بند وجودم صدات میکنه انگار اما تو، بیصدا از کنارم رد میشی؛ شاید، شـــــاید اگه بخوای لطف کنی ساکت زل میزنی به چشمام.
حرفامو که نمیخونی از نگاهم، اما شاید سیاهی چشمام، هنوزم بتونه تو رو واسه چند دقیقه، یا حتی چند ثانیه، پابند بودنم کنه.
با خودم غریبه میشم. کلافه میشم. گیج میشم. مغزم پُر میشه از اسمت. دلم بهونه گیر میشه. حجم غصه هام زیاد میشن و صدای خنده هام، میره تا اعماق سکوت.
هی من چشمامو میبندم و باز میکنم. هی پلک میزنم. هی اشکام نم نم گونه هامو خیس میکنن. هی هوا رو نفس میکشم تا برسم به عطر تنت. اما دریغ از لحظه ای که عطر بودنت هم غریبی کنه باهام.
اینجور وقتا، عجیب ثانیه ها کشدار میشن و دلم بیتابی میکنه.
وای به این لحظه های بی تو.
اینجور وقتا دلم فقط کنج اتاقم رو میخواد تا بشینم گوشه اتاق و نور رو به خودم حروم کنم. بلکه دلت بسوزه واسه دقایقم و بیایی سراغم، تا روشنی چشمات، اتاقمو روشن کنه.
اینجور وقتا دلم فقط میخواد بشینی کنارم و موهامو، به عادت گذشته، نوازش کنی.
چی میشد اگه یک کم مهربونتر بودی ؟ چی میشد اگه صدای قلبم رو از نگاهم میخوندی ؟ درست مثل قدیما که مثنوی وجودمو خوندی و گذاشتی غزل بشم واست ! کوتاه و عاشقانه !
دلم تنگه الان، خیلی تنگ
دلم تنگه واسه همه دقایقی که با تو سپری شد و همه امیدم به آینده بود. اما دریغ از آینده که تو رو گرفت از من.
به احترام تمام آدم برفی هایی که با هم به دنیا آمدیم
و با هم شناسنامه گرفتیم
و تمام مترسک هایی که با هم قد کشیدیم و کشیک دادیم
...
زیر بار تجمع بی تعصب شمع ها
از آرزوهای به انزوا رسیده
و زخم هایی که در سیگاری می تکانم
تا به سرفه قبل از فوت کردن وفادار بمانم ...
و الان، فقط یه بغض، که دیگه رسیده به اشک، منو سرشار کرده از عشقت.
میخوام بنویسم تا یادم نره که امروز واسم نوشتی " صبح اولین روز زمستونیتون بخیر و تولدتون پیشاپیش مبارک باشه خانم توپولو . بووووس "
عزیزدلم، همه بهونه من، ممنونم به خاطر بودنت. ممنونم به خاطر توجهت. سعید، این روزا یه کارایی می کنی که من از تعجب کم مونده شاخ دربیارم ! عزیزم، ممنونم به خاطر اینکه سعی داری محبت و عشقت رو بهم نشون بدی.
تو، بعد از کشف الکل شاعرانه ترین کشف بشری
من از سرودن تو مست می شوم ...
حرفشو وقتی باور کن، که تو رو به همه نشون میده
سرشو میگیره بالا و میگه این عشقمه
من که کلاً مایه خجالت و شرمساری تو هستم !
| Design By : Pars Skin |
