تبليغاتX
اجازه هست ؟





















اجازه هست ؟

یه روزی قرار بود اجازه بگیره، بعدش منصرف شد ! حالا دیگه اجازه نیست

می نویسم آب .. خشکسالی میشود

مینویسم باران .. نمک میبارد بر زخم دلم

کاسه کوزه ها خیلی وقت است همگی بر سر من شکسته اند.

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 8:26 توسط نگار


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 8:19 توسط نگار|


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:10 توسط نگار|


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 10:58 توسط نگار|

وبلاگ رو باز میکنم. صدای آهنگش فضا رو پُر میکنه. خودمو جمع میکنم و چشمامو میبندم. تصور آغوشت، تصور گرمای سینت، اشکم رو درمیاره. پرتاب میشم به روزی که اولین بار اینجا رو خوندی. خوندی و واسم صادقانه توی اون وبلاگ نوشتی هم خوشحالی هم ناراحت. نوشتی چشمات از اشک خیس ِ و لبات خندون. نوشتی گریه به خاطر تنها شدنت و لبخند به خاطر انتخابت !

اون روزا هر وقت مشکلی پیش میومد با هم حلش میکردیم. این روزا اما انگار من لبه یه پرتگاه ایستادم. هی صدات میکنم. هی دستمو به سمتت دراز میکنم. اما تو حواست نیست. تو توی دنیای خودت گُم شدی، من توی دنیای تو.

اونقدر بی انگیزه ام که حتی امروز که باید برم دکتر واسه ادامه درمان اون مشکل قبلی، حتی حوصله رفتن ندارم.

دلم بغل میخواد سعید.

چقدر غیر قابل تحمل شدم این روزا. مگه نه ؟

ببخش که همیشه باعث آزار و اذیتت هستم. ببخش سعیدم.

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 8:53 توسط نگار|

تو یه جورایی به انتخاب خودت واسه من تموم شدی.

دروغ چرا، حالا دیگه میخوام صبر کنم ببینم چقدر تلاش میکنی واسه شروع شدن دوباره.

نمی بخشمت. به خاطر همه بدی هایی که بهم کردی، نمیبخشمت. اما هنوزم دوستت دارم.

دلم ازت خیلی بد شکسته.

اگه واست مهم باشم، جبران میکنی. اگه نه، نه.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:22 توسط نگار|

من دلم خیلی تنگ شده که یه صدای مردونه بهم بگه " نگارم، دوستت دارماااا "

" عسلم، خاطرتو خیلی میخواماااا "

من دلم خیلی تنگ شده واسه ناز کردن و لوس شدن.

من امروز هی چشمام از اشک خیس میشه و هی پشت سر هم آب میخورم اما انگار هیچی حریف اشکام نمیشه الان.

 

 

خیلی سعی کردم اعتراض نکنم و غر نزنم، اما واقعاً نتونستم. ببخشید، شرمنده.

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:38 توسط نگار|

عزیزم، واقعاً ممنونم که دیروز واسم وقت گذاشتی و اجازه دادی که ببینمت.

لحظه هایی که بازوی تو رو گرفته بودم و کنارت قدم میزدم، احساس خوبی داشتم. هرچند احساس امنیتی که قبلاً در کنارت تجربه کردم رو نداشتم، اما باز هم حس شیرینی بود.

دلم واسه چشمات خیلی تنگ شده بود سعید.

ته دلم خیلی ذوق کردم که تا منو دیدی، با همون لحن همیشگی گفتی " خوشگل شدی "

سعید جونم، به اندازه وسعت دلم دوستت دارم.

بازم ممنون که بهم وقت دادی عزیزم.

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 8:54 توسط نگار|


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 15:35 توسط نگار|



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 13:3 توسط نگار|


آخرين مطالب
»
» سیصد و هفتاد و یک
» سیصد و هفتاد
» سیصد و شصت و نه
» سیصد و شصت و هشت
» سیصد و شصت و هفت
» سیصد و شصت و شش
» سیصد و شصت و پنج
» سیصد و شصت و چهار
» سیصد و شصت و سه

Design By : RoozGozar.com