اجازه هست ؟
یه روزی قرار بود اجازه بگیره، بعدش منصرف شد ! حالا دیگه اجازه نیست
مینویسم باران .. نمک میبارد بر زخم دلم
کاسه کوزه ها خیلی وقت است همگی بر سر من شکسته اند.
اون روزا هر وقت مشکلی پیش میومد با هم حلش میکردیم. این روزا اما انگار من لبه یه پرتگاه ایستادم. هی صدات میکنم. هی دستمو به سمتت دراز میکنم. اما تو حواست نیست. تو توی دنیای خودت گُم شدی، من توی دنیای تو.
اونقدر بی انگیزه ام که حتی امروز که باید برم دکتر واسه ادامه درمان اون مشکل قبلی، حتی حوصله رفتن ندارم.
دلم بغل میخواد سعید.
چقدر غیر قابل تحمل شدم این روزا. مگه نه ؟
ببخش که همیشه باعث آزار و اذیتت هستم. ببخش سعیدم.
دروغ چرا، حالا دیگه میخوام صبر کنم ببینم چقدر تلاش میکنی واسه شروع شدن دوباره.
نمی بخشمت. به خاطر همه بدی هایی که بهم کردی، نمیبخشمت. اما هنوزم دوستت دارم.
دلم ازت خیلی بد شکسته.
اگه واست مهم باشم، جبران میکنی. اگه نه، نه.
" عسلم، خاطرتو خیلی میخواماااا "
من دلم خیلی تنگ شده واسه ناز کردن و لوس شدن.
من امروز هی چشمام از اشک خیس میشه و هی پشت سر هم آب میخورم اما انگار هیچی حریف اشکام نمیشه الان.
خیلی سعی کردم اعتراض نکنم و غر نزنم، اما واقعاً نتونستم. ببخشید، شرمنده.
لحظه هایی که بازوی تو رو گرفته بودم و کنارت قدم میزدم، احساس خوبی داشتم. هرچند احساس امنیتی که قبلاً در کنارت تجربه کردم رو نداشتم، اما باز هم حس شیرینی بود.
دلم واسه چشمات خیلی تنگ شده بود سعید.
ته دلم خیلی ذوق کردم که تا منو دیدی، با همون لحن همیشگی گفتی " خوشگل شدی "
سعید جونم، به اندازه وسعت دلم دوستت دارم.
بازم ممنون که بهم وقت دادی عزیزم.
| Design By : RoozGozar.com |

