تبليغاتX
اجازه هست ؟

اجازه هست ؟

یه روزی قرار بود اجازه بگیره، بعدش منصرف شد ! حالا دیگه اجازه نیست

می نویسم آب .. خشکسالی میشود

مینویسم باران .. نمک میبارد بر زخم دلم

کاسه کوزه ها خیلی وقت است همگی بر سر من شکسته اند.

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 8:26 توسط نگار

سعید !

تو نمیدونی من چه حالی بهم دست میده از حرفات !

وقتی میگی " تو همیشه نگار ِ سعیدی " یا وقتی که ازت میپرسم هنوزم وقتایی که تنها هستی بهم فکر میکنی یا نه، و تو با روش خاص خودت بهم جواب میدی و میگی " دیروز میخواستم بهت تلفن بزنم " تو نمیدونی چه احساس خوبی میاد سراغم. هیچوقت یادم نمیره، اولین چیزی که توی وبلاگمون نوشتی، احساس رضایتت بود از بودنم، از اینکه خوشحال هستی که یه نفر رو داری و به قول خودت که نوشتی " صاحب داری " حالا منم همون حس و حال رو دارم. حس رضایت از بودنت، از داشتنت.

سعید، من خیلی خوشحالم که دارمت. خیلی خوشحالم که نگار ِ لحظه هات، منم !

سعید، خیلی عاشقتم، خیلی.

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 15:28 توسط نگار|


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 15:55 توسط نگار|

واسه رسیدن به تو، از کدوم جاده باید بیام ؟

کدوم خیابون میرسه به وسعت آغوشت ؟

کدوم راه منو تا امنیت بازوانت همراهی می کنه ؟

 

لمس دستات، واسم شده یه آرزو. میذاری هی آرزو کنم ؟! ... هی آرزو کنم و هی تو رو بخوام از خدا ؟!

 

پیاده که بیام، تا آرامش چشمات، چقدر راهه ؟

 

دلم میخواد تک تک ثانیه های رسیدن به تو رو، یه جایی توی دلم ثبت کنم. دلم میخواد هوا رو با تمام وجود نفس بکشم. دلم میخواد بشم تو !

 

توی راه اگه هزارتا مانع باشه، اگه سنگ باشه، اگه آسمون هی بباره و بباره، من که کم نمیارم ! واسه رسیدن به تو، من همیشه زیادم، همیشه.

 

هزارتا نقشه دارم واسه لحظه رسیدن بهت، هزارتا فکر جورواجور. هزارتا شیطنت بکر و کودکانه !

تو فقط بگو کدوم راه زودتر میرسه به تو ؟! ... بگو ... من دارم راه میفتم.

 

 

* خوبه که هنوزم میتونم بنویسم. اگرچه خیلی کمتر از قبل، اما هنوزم مینویسم، و هنوزم متنهایی که می نویسم رو واقعاً دوست دارم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 8:16 توسط نگار|

وقتی حس لمس دستات همه وجودمو پُر میکنه، درگیر نیاز خواستنت میشم باز. درگیر خواستن و نداشتنت. درگیر بودن و نبودنم.

بند بند وجودم صدات میکنه انگار اما تو، بیصدا از کنارم رد میشی؛ شاید، شـــــاید اگه بخوای لطف کنی ساکت زل میزنی به چشمام.

حرفامو که نمیخونی از نگاهم، اما شاید سیاهی چشمام، هنوزم بتونه تو رو واسه چند دقیقه، یا حتی چند ثانیه، پابند بودنم کنه.

با خودم غریبه میشم. کلافه میشم. گیج میشم. مغزم پُر میشه از اسمت. دلم بهونه گیر میشه. حجم غصه هام زیاد میشن و صدای خنده هام، میره تا اعماق سکوت.

هی من چشمامو میبندم و باز میکنم. هی پلک میزنم. هی اشکام نم نم گونه هامو خیس میکنن. هی هوا رو نفس میکشم تا برسم به عطر تنت. اما دریغ از لحظه ای که عطر بودنت هم غریبی کنه باهام.

اینجور وقتا، عجیب ثانیه ها کشدار میشن و دلم بیتابی میکنه.

وای به این لحظه های بی تو.

اینجور وقتا دلم فقط کنج اتاقم رو میخواد تا بشینم گوشه اتاق و نور رو به خودم حروم کنم. بلکه دلت بسوزه واسه دقایقم و بیایی سراغم، تا روشنی چشمات، اتاقمو روشن کنه.

اینجور وقتا دلم فقط میخواد بشینی کنارم و موهامو، به عادت گذشته، نوازش کنی.

چی میشد اگه یک کم مهربونتر بودی ؟ چی میشد اگه صدای قلبم رو از نگاهم میخوندی ؟ درست مثل قدیما که مثنوی وجودمو خوندی و گذاشتی غزل بشم واست ! کوتاه و عاشقانه !

 

دلم تنگه الان، خیلی تنگ

دلم تنگه واسه همه دقایقی که با تو سپری شد و همه امیدم به آینده بود. اما دریغ از آینده که تو رو گرفت از من.

 

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 11:39 توسط نگار|

تولدم مبارک

به احترام تمام آدم برفی هایی که با هم به دنیا آمدیم

و با هم شناسنامه گرفتیم

و تمام مترسک هایی که با هم قد کشیدیم و کشیک دادیم

...

زیر بار تجمع بی تعصب شمع ها

از آرزوهای به انزوا رسیده

و زخم هایی که در سیگاری می تکانم

تا به سرفه قبل از فوت کردن وفادار بمانم ...

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 8:17 توسط نگار|

اولین واکنشم به اس ام اسی که صبح دادی، این بود که هی به شماره ات نگاه کنم و اول مطمئن بشم که خودتی ! بعد که کامل مطمئن شدم، ۳بار خوندم که چی نوشتی و هی چهره گرفته و ناراحتم، باز و بازتر شد. خوشحال شدم که اگرچه دیشب، شب خوبی نبود واسم، اگرچه یک عالمه توی تراس ایستادم و اشک ریختم و بلند بلند با خدا حرف زدم،  اما امروز صبحم رو سعیدم، همه زندگیم، حواسش بهم هست و حتی یادش نرفته که چند روز دیگه تولدمه !

و الان، فقط یه بغض، که دیگه رسیده به اشک، منو سرشار کرده از عشقت.

میخوام بنویسم تا یادم نره که امروز واسم نوشتی " صبح اولین روز زمستونیتون بخیر و تولدتون پیشاپیش مبارک باشه خانم توپولو . بووووس "

 

عزیزدلم، همه بهونه من، ممنونم به خاطر بودنت. ممنونم به خاطر توجهت. سعید، این روزا یه کارایی می کنی که من از تعجب کم مونده شاخ دربیارم ! عزیزم، ممنونم به خاطر اینکه سعی داری محبت و عشقت رو بهم نشون بدی.

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 8:50 توسط نگار|


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 13:35 توسط نگار|

 

تو، بعد از کشف الکل شاعرانه ترین کشف بشری

من از سرودن تو مست می شوم ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 12:31 توسط نگار|

اون چند خطی که از توی فیس بوک پاک کردم این نبود، اما؛

 

حرفشو وقتی باور کن، که تو رو به همه نشون میده

سرشو میگیره بالا و میگه این عشقمه

 

من که کلاً مایه خجالت و شرمساری تو هستم !

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 11:35 توسط نگار|


آخرين مطالب
»
» سیصد و پنجاه
» سیصد و چهل و نه
» سیصد و چهل و هشت
» سیصد و چهل و هفت
» سیصد و چهل و شش
» سیصد و چهل و پنج
» سیصد و چهل و چهار
» سیصد و چهل و سه
» سیصد و چهل و دو
Design By : Pars Skin